You are currently browsing the category archive for the ‘یاد ایام’ category.

این را قرار بود چهل روز پیش بنویسم. میخواستم اندک متنی راجع به اولین و آخرین باری که او را دیدم بنویسم. نشد. یعنی نتوانستم. پس سکوت کردم …

یادش گرامی و روحش شاد …

استاد فرامرز پایور

زنده یاد استاد فرامرز پایور

پی‌نوشت: در این روزگار که خون آدمی دستاویز قدرت شده و راستی و حقیقت به مطلوب عده‌ای مدفون، چه جای آدم که بر مرگ آدمیت باید گریست …

با شنیدنش، همه چیز از آن سالها به خاطرم می‌آید … زمانی که تب «خزان»* افتاده بود بینمان. یا آن یکی دیگر، «مخالف»*. تا استاد میرفت بیرون، صدای «خزان» بود یا «مخالف» که بلند میشد … اینها را که میتوانستی درست از آب دربیاوری، یعنی که دیگر پنجه‌ات آماده شنیدن شده است. «گل آوا»** بود و «گل آیین»** که دست به دست میگشت. که آن زمان تازه درآمده بودند … یا خرک اول که «واخوان» کوکش میکردیم. و استاد که همیشه به شوخی به آن میگفت «ویروس مشکاتیان» …

هنوز باورم نمیشود …

چه کسی میتوانست «چکاد»* را بهتر از این بسازد. که وقتی میشنوی‌اش، صلابتش بند بندت را می‌لرزاند. یا «بیداد»* را. که خروشش به فریادت می‌آورد. و یا «جان عشاق»* را.

حیف بود … زود بود … یادش گرامی.

استاد پرویز مشکاتیان

پی‌نوشت: میدانم که تصویر چندان شبیه درنیامده. تجربه‌ای در طراحی ندارم. بیشتر برای دلم کشیدمش.

* از آثار استاد مشکاتیان

** از کتاب‌های ایشان

بچه‌تر که بودم، یک کتاب بود با یک جلد خاکستری براق. بهترین کتابم بود. همیشه میخواندمش. رمان نبود. نه، سری داستان‌های ژول ورن هم نبود. ولی، سرگرمم میکرد عین یک رمان و هیجان انگیز بود عین کتاب‌های ژول ورن. ظهرها که خانه خواب بود و ساکت، میرفتم سراغش. قطور بود و آن زمان بلند کردنش از کتابخانه برای هیکل لاغر من نیازمند خرده‌ای زور. از بس که خوانده بودمش، از شیرازه‌ رفته بود. باید مراقب می‌بودم که مبادا جلدش دوباره بیفتد و صدای مادر که خوابیده بود بلند شود. آفتاب گرم ظهر، تکه تکه میشد از پشت پرده‌ها و میزد تو و می‌افتاد روی قالی قرمز رنگ وسط اتاق. من هم خودم رو پهن میکردم روی قالی و کتاب رو میگذاشتم جلوم. دستم زیر چانه و نوک پاهام بازی‌کنان توی هوا…

«آنجل، بلندترین آبشار جهان… اَ اَ اَ اَ …» و نگاه میکنم کنارش به یک عکس سیاه و سفید که اگر دقت میکردی، میتونستی آبشار رو توی دل اون خط دراز سفید رنگ ببینی. ورق میزنم. «کاشف اشعه ایکس: رونتگن» و چشمهام برقی میزنند: «اِ همین که دیروز کارتونش بودها… خودم میدونستم…». باز هم ورق میزنم… ستون سمت راست، بالون. کمی آن طرف‌تر روبرویش، برادران منگل فیه. «چی؟ برادران منگول چی‌چی؟ …هی‌هی‌هی…» ریز میخندم و خودم و برادرم رو در حالیکه «منگل بازی» درمی‌آوریم، در حال سوار شدن به بالون تصور میکنم. «یعنی اونا هم همین شکلی بودن؟…» و از این تصور دوباره ریز میخندم.

ورق میزنم. مشاهیر تاریخ. عاشق این قسمت از کتابم. ماری کوری، ابوعلی سینا، ژان پل سارتر، آتیلا، سهروردی، انوره دو بالزاک، صادق هدایت، آنتوان چخوف (که همیشه با ایوان مخوف اشتباهش میکردم) و… میرسم به ابوحفص سغدی:

«آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا … او ندارد یار بی یار چگونه روذا»

«اولین شعر فارسی؟ …» نگاه میکنم به تاریخش. «شاعر سده سوم و چهارم هجری». کمی گیج شده ام. «ای بابا… پس ینی اصن قبلش ینی هیچ شاعری نبوده؟…» سعی میکنم کمی فکرم رو جمع کنم… «آها. خوب شاید قبلیا رو جایی ننوشتن. ولی بوده که… آره همینه فک کنم» به نظر کمی متقاعد شده ام. دوباره ورق میزنم. صدای قابلمه ها از آشپزخانه بلند میشود. «نه‌ه‌ه‌ه… تو رو خدا مامان. یه ذره دیگه بخواب» پیش خودم میگم. «آخه هنوز تموم نشده که …». صدا بلندتر میشود. چاره ای نیست. ظهر تمام شده. کتاب رو میبندم و با احتیاط میگذارمش توی کتابخانه و جلدش رو که بیرون زده با فشار دست هل میدهم داخل. میدوم به سمت آشپزخانه. «ماماااان! چی داریم من بخورم…»

حافظ گوش میدم. موسیقی زمینه اش من رو میبره به سالها قبل … جمعه است. هوا بهاری و کوچه ها خلوت. از خانه استاد برمیگردم. قوز کرده ام و توی حال و هوای خودم قدم زنان به طرف دهنه بازار میرم. سرخوش و مستم. ابوعطا درس گرفته ام.