You are currently browsing the category archive for the ‘خاطره حال’ category.

با شنیدنش، همه چیز از آن سالها به خاطرم می‌آید … زمانی که تب «خزان»* افتاده بود بینمان. یا آن یکی دیگر، «مخالف»*. تا استاد میرفت بیرون، صدای «خزان» بود یا «مخالف» که بلند میشد … اینها را که میتوانستی درست از آب دربیاوری، یعنی که دیگر پنجه‌ات آماده شنیدن شده است. «گل آوا»** بود و «گل آیین»** که دست به دست میگشت. که آن زمان تازه درآمده بودند … یا خرک اول که «واخوان» کوکش میکردیم. و استاد که همیشه به شوخی به آن میگفت «ویروس مشکاتیان» …

هنوز باورم نمیشود …

چه کسی میتوانست «چکاد»* را بهتر از این بسازد. که وقتی میشنوی‌اش، صلابتش بند بندت را می‌لرزاند. یا «بیداد»* را. که خروشش به فریادت می‌آورد. و یا «جان عشاق»* را.

حیف بود … زود بود … یادش گرامی.

استاد پرویز مشکاتیان

پی‌نوشت: میدانم که تصویر چندان شبیه درنیامده. تجربه‌ای در طراحی ندارم. بیشتر برای دلم کشیدمش.

* از آثار استاد مشکاتیان

** از کتاب‌های ایشان

اسمش جم‌ه. خوش صورت و گرم. اگر از فلوت زدن های بی موقعش بگذریم (که البته چند وقتی هست که دیگه خبری ازش نیست)، مجموعا آدم دوست داشتنی‌ایه. اهل ترکیه است و همون اوایل چند دفعه ای من رو به دورهمی های آخر هفته دعوت کرده، هرچند که نتونستم برم…

مهمون داشتم. از دوستان قدیمی پدر. قصد شب نداشتند اما اتفاقی پیش آمد که چندان بی تمایل به ماندن نبودند. شرح داده بودم اتاق کوچکم رو و اینکه وسایل پذیرایی و خوابی هم هست ولی محدود. پذیرفته بودند، ولیکن من کمی نگران. که بجز  یک پتو و دو بالش اضافه چیز دیگه ای نداشتم… نگرانیم درست بود و کاسه چه کنم در دست، که یکهو یاد همسایه افتادم…

در رو باز کرد و گرم مثل همیشه حال و احوال کرد. گفتم ماوقع رو و قبل از اینکه گفتنم تمام بشه دیدم توی دستم یک تشک بادی لوله شده و یک پتو و بالش گذاشته. عذرخواهی کرد که بالش بدون ملحفه است …

فردا شب بود که در زدند. خودش بود. روی دست‌هاش یک پتوی سفید بود و روی اون یک ملحفه بزرگ. تشکری کردم و گفتم که مهمان ها صبح رفته اند. گفت که اینها رو آورده ام که پیش خودت داشته باشی…

همسایه خوبیه. اسمش جم‌ه. خوش صورت و گرم…