You are currently browsing the category archive for the ‘حکایت لحظه’ category.

با نوک انگشت‌هام خاکه های نان‌برنجی رو به آرومی میگردم… «اِ یک دونه سالم…» و مثل باستان‌شناس‌ها با دقت از زیر خاکه‌ها میکشمش بیرون. زیر لب میگم: دیدی بازم بود! و اون رو با افتخار در دهانم میگذارم…

Advertisements

مودب و دوست داشتنی بود. تعجب کرده بود. میگفت زمانی که من مشغول نوشتن تزم بودم، به هیچ کار همزمان دیگه ای فکر نمیکردم … چی باید میگفتم.