You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2009.

اسمش جم‌ه. خوش صورت و گرم. اگر از فلوت زدن های بی موقعش بگذریم (که البته چند وقتی هست که دیگه خبری ازش نیست)، مجموعا آدم دوست داشتنی‌ایه. اهل ترکیه است و همون اوایل چند دفعه ای من رو به دورهمی های آخر هفته دعوت کرده، هرچند که نتونستم برم…

مهمون داشتم. از دوستان قدیمی پدر. قصد شب نداشتند اما اتفاقی پیش آمد که چندان بی تمایل به ماندن نبودند. شرح داده بودم اتاق کوچکم رو و اینکه وسایل پذیرایی و خوابی هم هست ولی محدود. پذیرفته بودند، ولیکن من کمی نگران. که بجز  یک پتو و دو بالش اضافه چیز دیگه ای نداشتم… نگرانیم درست بود و کاسه چه کنم در دست، که یکهو یاد همسایه افتادم…

در رو باز کرد و گرم مثل همیشه حال و احوال کرد. گفتم ماوقع رو و قبل از اینکه گفتنم تمام بشه دیدم توی دستم یک تشک بادی لوله شده و یک پتو و بالش گذاشته. عذرخواهی کرد که بالش بدون ملحفه است …

فردا شب بود که در زدند. خودش بود. روی دست‌هاش یک پتوی سفید بود و روی اون یک ملحفه بزرگ. تشکری کردم و گفتم که مهمان ها صبح رفته اند. گفت که اینها رو آورده ام که پیش خودت داشته باشی…

همسایه خوبیه. اسمش جم‌ه. خوش صورت و گرم…

Advertisements

مودب و دوست داشتنی بود. تعجب کرده بود. میگفت زمانی که من مشغول نوشتن تزم بودم، به هیچ کار همزمان دیگه ای فکر نمیکردم … چی باید میگفتم.

حافظ گوش میدم. موسیقی زمینه اش من رو میبره به سالها قبل … جمعه است. هوا بهاری و کوچه ها خلوت. از خانه استاد برمیگردم. قوز کرده ام و توی حال و هوای خودم قدم زنان به طرف دهنه بازار میرم. سرخوش و مستم. ابوعطا درس گرفته ام.

سلام. میخوام بنویسم. البته تا اونجا که یادم هست آخرین نمره انشای من در دبستان فقط سه چهار نمره از مرز تجدیدی بالاتر بود. نمیدونم چرا. شاید ذهنم زیر بار موضوع اجباری «بهار را توصیف کنید» نمی رفت. ولی همیشه عاشق ادبیات بوده ام و توی دبیرستان از نورچشمی های استاد. با این حال نوشتن همیشه برایم مشکل بوده. سالها پیش دفتر خاطراتی درست کرده بودم که چند صباحی بیشتر دوام نیاورد. اما دوباره تصمیم گرفته ام تا بنویسم. راستش میترسم … از اینکه حافظه ام سالها بعد فقط خاطراتی محو از این دوران به یاد بیاره.

سعی میکنم پیوسته بنویسم. امیدوارم این دفترچه خاطرات به سرنوشت جدش دچار نشه و بیشتر دوام بیاره. آمین!